تبليغاتX
شوکران شب

شوکران شب

آنکه دیوانه شد عاشق نبود مست بود

 

وقتی که هیچ نگاهی زخم من و نمی دید

تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید

وقتی تو گیرو دارحادثه کم آوردم

وقتی که با هر نفس رو دست شب می مردم

قلب تو منجی این زخمیه دربه در شد

شب به شبه گریه هام تو دست تو سحر شد

از نفس افتادم وبا تو نفس گرفتم

با تو غرورم واز جاده ها پس گرفتم

وقتی که آسمون هم غرورم و نمی دید

وقتی که هر پنجره به هق هقم می خندید

وقتی که از سایه ها زخمای کهنه خوردم

تو بازی سرنوشت باختنم و می بردم

با قلب شب کشیدت به داد من رسیدی

حتی به خاطر من از خودتم بریدی

یادم نمیره خوبم مرحم زخمم شدی

یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی

نیستی ولی باز توئی که دردم و می دونی

هر جا که باشی بدون تو خاطرم میمونی

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:32 توسط تنها مانده |


 

عشق تو برام عزیزه ، داشتن تو آرزومه

روبه آئینه نشستم تصویر تو روبه رومه

زخمیه تنم می دونم کاره سرنوشتمونه

بی تو سر کنم چه جوری؟ چرا هیچ کس نمی دونه

وقتی سرنوشت همینه چاره نیست خودم می دونم

این دونستن و چه فایده ؟ آخه بی تو نمی تونم

همه این حرفا بهانه ست بی تو سر کنم چه جوری ؟

بی توهم نشین زیاده ، اشک ودلتنگی، صبوری

نگو میری گل زیبای بهارم ، توی دنیا غیر تو یاری ندارم

خورشید از مشرق چشمای تو بیرون میزنه

صبح فردای چشای تو فقط مال منه

حرف رفتنت مثل شب ، آخ چه تاریکه برام

این منم که توی تاریکی شب جون میکنه

میدونم سفر تو راهه عمر این سفر کوتاهه

برو زود میام عزیزم عمرم وبه پات میریزم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:47 توسط تنها مانده |


     

ای خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن

این نفسای بی هدف زنده بگورم میکن

چه لحظه های خوبیه ، ثانیه های آخره

فرشتهء مردن من، من و از این جا میبره

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی از همه است

آی دنیا بیزارم ازت         

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط تنها مانده |


 

تو خاموشی خونه خاموشه ، شب آشفته گل فراموشه

بخواب امشب پشت این روزن شب کمین کرده روبه روی من

تب آلوده تلخ و بی کوکب ، شب شب غربت، شب همین امشب

لائی لائی من به جای تو شکستم تو نبودی من به سوگ غم نشستم

از ستاره تا ستاره گریه کردم ، از همیشه تا دوباره گریه کردم

لالا لالا اخرین کوکب ، لباس رویا بپوش امشب

لالا لالا ای تن تب دار، اشکامو از رو گونه هام بردار

لالا لالا سایهء بیدار نبض مهتاب و دست من بسپار

خواهرم ، تو مهربان ترین چهره ای هستی که برای همیشه در خاطرم خواهد ماند.

تو با شیرین زبانی هایت ، با هقهقه های غریبانه ات و با معصومیت نگاهت همهء

وجود مرا لبریزازعشق ، قلبم را سرشار از محبت و دیدگانم را پر نور کردی.

چه شبها که در گوشهء تنهائی خودم از دوریت گریه کردم وتنها یاد تو دل تسلایم بود

توخاموش شدی ومن در خود شکستم وغریبانه گریستم وبی صدا فریاد کردم تا با تمام وجودم

تو را درک کنم .

دلم می خواست دست گلی از شقایق برایت هدیه می آوردم و

سر تا پایت را بوسه باران می کردم.

روحت شاد و یادت گرامی.

----------------------------------------------------------------------

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات

می خوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ میومدم بدیدنت

نه اینکه با رخت سیاه ، چشمای سرخ ببینمت

گل و پرپر میکنم سر مزارت ، تا ابد بارونیه چشمای یارت

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک

از تو یادگاریه چشمای نازت

پائیزه غریب و بی رحم اون همه مرگ مگه کم بود

گل من ورو چرا چیدی ؟ گل من دنیای من بود

گلمو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون

حالا که نیستی کنارم میزارم سربه بیابون

هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم

خودتم بهتر میدونی مثل بارونا میبارم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46 توسط تنها مانده |


 

در یکی از روزهای سوزان تابستان که خودم رو در ازدحام مردم گم میدیدم و

همه را یکجور، با یک شکل وشمایل و هر یکی را به دیدی متفاوت از دیگری دوست داشتم

به دید یک دشمن، هم نوع، دوست...

تنها یک حادثه مرا به این روز انداخت. روزها تکراری بودندوضربان قلبم آرام ولی

چشمهایم گیج و سرگردان و هر لحظه به سوئی می لغزیدند، هوای بیرون صاف وآبی و

هوای خانه سرد و خاموش ، شب تنهائی مشت بر در میکوبید ، همه چیز من بودم و سایهء

آسمانی بی ستاره و افکار نا آرام من ، دراین میان انگار چهرهء یکی با دیگران فرق داشت؛

انگار یکی را بیشتر دوست داشتم .

آری...

تصویری مبهم وناآشنا ولی در یک نظر دوست داشتنی ، با یک نگاه، یک لبخند و

یک دنیا نازو حرف نگفته که دل در هوای او شد.

روزها وهفته ها سپری می شدند و شوق دیدار دوباره او گذشت زمان را از یادم میبرد

 هر چند که برایم چون سالی می گذشت.

دیگر همه از نگاههایم پی میبردند که دل داده ام و چه آسان از همه چیز بخاطرش گذشته بودم

از خودم ، دوستانم وروزهای جوانیم که مثل باد در حال گذر بود.

آنچه را دیدم بدان دل بستم و بر زبان آوردم و

در راهی قدم گذاشتم که دیگر برایم برگشتی نبود ، همهء پلها خراب شده بودند و

 من همچنان در پی تو دوان دوان ، نه پای جسمم بلکه با پای دلم

 میامدم.

چه روزهائی بود ، کاش آن روزها هیچگاه تمام نمی شدند .

چه زود غروب دلتنگیها طلوعمان را به پایان رساند وفاصله ها خط جدائی را برایمان رقم زد

و خورشید پر فروغ عشقمان در ظلمت و تاریکی پنهان ماند.

دیگر از آن نگاههای عاشقانه خبری نبود

روزگار عجیبی است

تو مرا با همهء آمال و ارزوهایم رها کردی

وبا پشت پا زدنت و رفتن ناباورانه ات از من خواستی که فراموشت کنم.

دلیلش را نمی دانم و هیچگاه بی تو بودن را باور نکرده ام ،

ولی اکنون تو رفته ای ومن مانده ام با یک دنیا حرف نگفته وقلبی شکسته

و آرزوهای بر باد رفته.

دیگرخسته شده ام، حتی نوشتن نیز مرا یارا نیست .

من در سکوتی آرام میگریم ، ناباورانه به رفتن تو فکر می کنم ولی چه بگویم

که تو رفته ای و من شرم دارم بگویم دوستت دارم بازگرد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:54 توسط تنها مانده |


 

باران نمی شوم که نگوئی ؛

با چه منتی خود را بر شیشهء پنجره میکوبد تا پنجره را بازکند

و نیم نگاهی بیندازد.

ابر می شوم !...

که از نگرانی یک روز بارانی ، هر لحظه پنجره را بگشائی

و مرا در آسمان نگاه کنی و من بعضی وقتها شک می کنم برای چیدن

میوه ای از نزدیک ترین شاخهء دم دست ، خیلی وقتها به قدم هایم مطمئن

نیستم برای پیمودن راهی که دور نیست ، سر بالائی نیست ،

صاف و هموار است.

اما من به ایستادن ، به تعلل ،

به اینکه به جای رسیدن سرگرم راه باشم دلبسته ام .

واما تو ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:43 توسط تنها مانده |


 

عمریه دارم میسوزم واسه قطره ای صدافت

عمریه سوختم و موندم توی بازار رفاقت

عاشقونه دل سپردم به نهایتت رسیدم

گم شدم توی وجودت جزء بدی چیزی ندیدم

انتظارم میسوزونه ساقه و ریشه و برگم

از همه رنگا گذشتم ، انگاری که رنگ مرگم

توی کوره راه بودن نمی شه گلی بکاریم

مثل بارون محبت روی همدیگه بباریم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط تنها مانده |


 

عزیزم دنیا رو سیاه سیاه نبین ، سفید سفید هم نبین .

اگه سعی کنی سیاه و سفید وخاکستری ببینی ، عشق را می بینی

که از وجودت دمیده و دور و برت را عطر آگین ساخته.

در عشق و عشق ورزی نیازی به استخاره نیست ، می آید و

بخواهی میماند و نخواهی هم میماند واما سکوتش به رفتن بی شباهت نیست.

پس به کسی عشق بورز که لایق عشق باشد نه تشنهء عشق. زیرا تشنه ،

 روزی سیراب میشود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 توسط تنها مانده |


 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجدم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانهء جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتم

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه ، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام

خوشهء ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست براورده به مهتاب

شب و صحرا گل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینهء عشق گذران است

تو که مهرت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من ، نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتادم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فروریخت ، مرغ شب نالهء تلخی زد وبگریخت

اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم ، نه گسستم ، نه رمیدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط تنها مانده |


 

زیر باران بیا قدم بزنیم

حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوئیم و نو بیندیشیم

عادت کهنه را به هم بزنیم

و ز باران کمی بیاموزیم

که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر ، ولی همه جا

عالمی را به چهره نم بزنیم

چتررا وا کنیم و خیس شویم

لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن عشق خود به خود زیباست

سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است

زندگی را بیا رقم بزنیم

سالکم" قطره ها در انتظار تواند"

زیر باران بیا قدم بزنیم

----------------------------------------------------------------------

دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است

وهیچ چیز

نه این دقایق زیبا که روی شاخهء نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در میان دو برگ گل شب بوست

نه هیچ چیز

مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

                                 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:4 توسط تنها مانده |



جای خالی تو تنهاییم را پر میکند
با سکوت
سایه ای از اشک چشمانم را مهمان میکند
و من باز هم میگویم
خوب من جای تو خالی!!!!


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

همسر آینده خود را ببینید
جوک, عکس و لطیفه
نویدستان
بزرگترین فتوبلاگ عکس
مرکز دانلود
دنیای عکس
طالع بینی
sms های توپ
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

هفته سوم تیر 1387

هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387


Links

شب خیال
کلاغ درباری
دختری بی شیله پیله و متفاوت
فردا با من باش
من ... تنهایی ... تاریکی
شادافسرده
ღ♥ღ بنام حضرت عشق ღ♥ღ
شبم پر هول فردا
عشق پایان زندگی
آتشکده ی خاموش
بوس ماهی
در انتظار تو
کابوس شیرین
حریم عاشقی
دریا دل آبی پرست
فریاد سکوت
سکوت عشق
اشک مهتاب
ناز پری
عجب آشفته بازاریست دنیا
ღ♥ღ ورود پسرا ممنوع ღ♥ღ
سکوتی پر راز
سکسکه قرن
آرزو
آرامش خیال
"علیرضا ملیکا "
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin


<

Powered by : قالب و كدهاي جاوا > <

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://dariushkamani.blogfa.com
> < قالب و كدهاي جاوا >